طنز جالب سوالات آن مار دراز ، داستان دختر و پسر ناقُلا! و حکایت پسر بی ذوق پادشاه!

طنز کاریکاتور کمدی خنده

یکی بود، یکی نبود ؛‌غیر از خدا هیچکس نبود. آن که نمی داند بداند و آن که نخوانده است بخواند که روزی روزگاری چوپانی بود که هر روز گله اش را می برد به چرا و شب برمی گشت به ولایت خودش.[ظن:ولایت غربت،توضیح نگارنده].

یک روز که گله را برده بود به صحرا ،بعد از آنکه خوب گله را چراند و سیر کرد،آن ها را جمع کرد زیر یک سایه درختی و نی هفت بندش را در آورد و بنا کرد به یک حالت سوزناکی نی زدن.همین طور که داشت نی می زد و برای دل خودش غنا می کرد، یک دفعه یک ماری از پشت درخت بیرون آمد به این درازی. [به این درازی:واحد اندازه گیری طول در زمان قدیم بوده است ؛معادل هشت متر و سی سانت ، حال یک چیزی کمتر یا بیشتر. ]

باری، مار همین طور آمد و آمد تا پیش چوپان .بعد سرش را بلند کرد و با یک لحن دوستانه ای خطاب به چوپان گفت:«سلام مَشدی!» چوپان با بی حالی سرش را بلند کرد و گفت: « و علیک السلام.اگر آمده ای مرا نیش بزنی ، بهتر است به خودت زحمت ندهی چون در این دوره و زمانه کسی که پیتزا و همبرگر و دود و سرب معلق در هوا را خورده باشد ،هیچ نیش و زهری در او کارگر نیست.علاوه بر این، من هم چُپُق می کشم و هم نیش زبان عیالم را تحمل می کنم. بنا بر این بی خود به خودت زحمت نده و از همان راهی که آمده ای، برگرد. »

مار گفت: « ای آدمیزاد ، بدان و آگاه باش که من پادشاه تمام مار های جهانم و نامم “سلطان مار” است.آن زمان که قارون با گنج ها و دارایی اش به زیر خاک رفت، من پانصد ساله بودم و رفتم بر سر گنج او نشستم تا کسی نتواند به آن دست پیدا کند.حالا که دیگر پیر شده ام و دندانهایم ریخته ،دیگر علاقه ای به آن گنج ندارم.آمده ام در این بیابان تا اگر کسی بتواند جواب سوالهایم را بدهد ،آن گنج را دو دستی تقدیمش کنم و خودم بروم و به کار و زندگی ام برسم. »

  • چوپان گفت: « باشد. بپرس»
  • مار گفت:«آفرین و اما سوال دوم این که آن چیست که پایه و اساسش قوی است ولی خودش ضعیف است؟»
  • چوپان گفت:« آن ،مستضعفان هستند که خودشان وضع خوبی ندارند ولی«بنیاد»شان،ماشاءالله هزار ماشاءالله خیلی قرص و محکم است.»
  • مار گفت:«مرحبا .سوال سوم این که بیچاره ترین موجود جهان ،کدام است؟»
  • چوپان گفت « مرغ است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی.»
  • مار گفت:« احسنت.سوال چهارم این که آن چیست که اولش قند بود ،بعد شکر شد و عاقبت عسل می شود؟»
  • چوپان گفت:« آن ،زبان فارسی است که در دوره خواجه حافظ ،جزو اقلام صادراتی به بنگاله میرفت و در دوره مرحوم جمالزاده،شکر شد و با سعی و تلاش فرهنگستان زبان و ادب فارسی تا چند صباح دیگر عسل می شود.»
  • مار گفت :«مرسی!حالا سوال پنجم و آن این که …»

*هشت سال بعد:

مار گفت:«زهازه!اما سوال هجده هزارو پانصد و سی و یکم…»

ما از این داستان نتیجه می گیریم که آدم نباید هیچ وقت به سوالات یک مار دراز جواب بدهد چون مارهای دراز معمولا خیلی سوال می کنند. قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید.

داستان دختر و پسر ناقُلا!

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچکس نبود. آن قدیم ها که هنوز مدرسه اختراع نشده بود،مردم بچه هایشان را می فرستادند که بروند در مکتب درس بخوانند.در همان قدیم ها یک میرزای مکتب داری بود که توی ولایت غربت مکتب داشت و بچه ها را درس می داد.

یک روز یک پدر و مادری آمدند اسم دخترشان را توی مکتب نوشتند.همان روز یک پدر و مادر دیگری هم آمدند و اسم پسرشان را در مکتب نوشتند.

وقتی مکتب خانه باز شد و بچه ها آمدند و نشستند،از قضای روزگار چشم پسر و دختر به هم افتاد و یک دل نه صد دل عاشق هم شدند( بنده نگارنده که چندین نوبت در دانشکده زانوی تلمّذ بر زمین زده، یا به عبارت امروزی تر،نشیمنگاه تلمّذ بر نیمکت و صندلی نشانده، در همین جا پیشدستی کرده و هر گونه شباهت میان این دختر و پسربا هر دختر و پسر دیگر را تصادفی و اتفاقی اعلام می نماید.رونوشت به مسئول محترم داداگاه مطبوعات،جهت درج در پرونده احتمالی!)

باری، این دختر و پسر، هر روز در مکتب می نشستند و زُل می زدند توی چشم همدیگر و مثل فیلم های هندی، آه های جانسوز می کشیدند.میرزای مکتب دار دید اینطور نمی شود درس داد.این شد که مکتب را دو شیفته کرد.گفت پسر ها صبح ها بیایند و دختر ها بعد از ظهر .اما بشنو از پسر که وقتی ظهر درسش تمام می شد ، می رفت می ایستاد توی کوچه، پشت پنجره مکتب خانه و زُل می زد به دختر و هِی از ته دل آه جانسوز می کشید.دختر هم از توی مکتب به پسر نگاه می کرد و آه جانسوز می کشید.

میرزای مکتب دار که دید با این روش هم کاری از پیش نمی رود، تصمیم گرفت دختر و پسر را بنشاند کنار هم ،ببیند دردشان چیست.

باری، یک روز که کلاس تعطیل شد،گفت دختر و پسر فوق الذکر بمانند.بعد رو کرد به آن دو و گفت:«یک ماه است که شما دو نفر مرا از کار و زندگی انداخته اید.یا همین حالا بگویید چه مرگتان است یا می گویم پدر و مادرتان بیایند و تکلیفتان را روشن کنند.»

پسر آهی از ته دل کشید و گفت:«ای جناب میرزا،کدام پدر و مادر؟ آنها که شما دیدی،پدر خوانده و مادر خوانده ما بودند.پدر و مادر اصلی ما به دست امپراتریس اسیرند.ای جناب میرزا،بدان و آگاه باش که ما دونفر”جولز” و “جولی” دوقلو های افسانه ای هستیم که اگر دستمان به دست هم بخورد،کارها می کنیم کارستان.»

میرزا با تعجب گفت:«اِاِاِاِ… شما دوقلو های افسانه ای هستید؟من کارتون شما ها را دیده ام…»( توضیح نگارنده: ما از اینجا نتیجه می گیریم که این جناب میرزا دروغگو بوده است! چرا که در آن دوره هنوز تلویزیون وجود نداشته.)

باری، میرزای مکتب دار که این حرف را شنید، قدری پول و قدری غذا برای توی راه [ ظن نگارنده:پنج هزار تومان به اضافه ی دو پرس چلو کباب کوبیده] به آنها داد و راهی شان کرد که هر چه زود تر بروند پیش پدر و مادر اصلی شان.

پسر و دختر هم که الکی این دروغ ها را سر هم کرده بودند، راه افتادند رفتند در ولایت جابلقا و آن جا با هم عروسی کردند.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که دختر و پسر خیلی ناقلا بوده اند! قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید.

حکایت پسر بی ذوق پادشاه !

یکی بود ، یکی نبود ؛ غیر از خدا هیچ کس نبود. آورده اند که روزی روزگاری در آن ایام قدیم ، پسر پادشاه ولایت غربت مریض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچیان در تمامی ولایات جار بزنند که اگر حکیمی بتواند درد پسرش را علاج کند، به اندازه وزن اش به او طلا و نقره می دهیم.

همه طبیبان از اطراف و اکناف آمدند به ولایت غربت ، ولی هیچ کس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . دیگر همه از علاج پسر پادشاه نا امید شده بودند که یک روز درویشی آمد به قصر پادشاه و گفت که من درد پسر پادشاه را علاج می کنم.

او را بردند بالای سر بیمار . درویش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا کرد به نام بردن تمامی ولایات دنیا. وقتی رسید به نام ولایت جابلقا، دید که نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد که پسر پادشاه عاشق دختری در ولایت جابلقا شده.

درویش گفت : « بروید یک کسی را بیاورید که با تمامی کوچه پس کوچه های ولایت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درویش به او گفت : « وقتی من نبض پسر پادشاه را می گیرم ، تو تک به تک و شمرده، نام تمام کوچه ها و خیابان های ولایت جابلقا را ببر. » درویش نبض را گفت و آن بنده خدا شروع کرد به نام بردن از کوچه ها و محله های ولایت جابلقا. وقتی رسید به نام کوچه «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن .

درویش گفت : « حالا یک نفر را بیاورید که همه اهالی این کوچه را از کوچک و بزرگ بشناسد . » آوردند . درویش به او گفت : «من وقتی نبض پسر پدشاه را می گیرم تو نام تک تک اهالی را بگو . » طرف قبول کرد و نام صاحبان خانه ها را تک به تک گفت، وقتی رسید به نام « ملک التجار » قلب پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن .

درویش گفت : « همین حا توقف کن . حالا از این به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . »

{ توضیح : نظر به اهمیت موضوع . واز آنجا که اهمیت مساله، کمتر از مساله محاکمه شهردار تهران نیست، در این قسمت متن کامل سخنان مرد که اهل خانه را معرفی می کند و همچنین کیفیت ضربان قلب پسر پادشاه ، عینا جهت درج در تاریخ، ثبت می شود ! }

  • مرد : خود ملک التجار که هشت دهنه مغازه در بازار دارد .
  • ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ…
  • مرد : عالیه خانم همسر ملک التجار صبیه حاج میزابوالقاسم غربتی { منظور اهل ولایت غربت است ـ توضیح مترجم ! }
  • – تلپ …تلپ…
  • – اشرف السلطنه والدهء ملک التجار ، نود و هشت ساله ….
  • – زق … زوق …
  • – زیور خانم ، دختر بزرگ ملک التجار که سال پیش عروسی کرده و حالیه دو بچه (دوقلو) دارد …
  • – تلپ …تلپ…
  • – اقدس خانم ، دختر دوم که در فرانسه درس خوانده و ادو کلن بیوتی فول به خود می زند …
  • – تلپ …تلپ…
  • اعظم خانم دختر سوم که چشمان آهویی دارد و پسر عموی بنده به خواستگاری اش رفت و او را کتک زدند…
  • – تلپ …تلپ…
  • – مریم خانم دختر چهارم ، در کوچه به او ماریا می گویند و هزار تا (با احتساب خود بنده حقیر ، هزار و یک) خاطر خواه دارد…
  • – تلپ …تلپ…
  • – آتوساخانم، دختر پنجم که ماشین اپل کورسا دارد وبا دوستانش هات شکلات و پیتزا دربه در می خورد…
  • – تلپ …تلپ…
  • – ناتاشا خانم ، دختر ششم که کاکل اش را بیرون می گذارد و لاک سیاه می زند و کتیرا و « لئوناردو دی کاپریو » و غیره …
  • – تلپ …تلپ…
  • – مارگریتا خانم دختر هفتم که هجده سال دارد و در هفت اقلیم عالم کسی به زیبایی او نیست ……
  • – تلپ …تلپ…
  • – دیگر کسی باقی نماند …… آهان راستی یادم آمد اینها توی خانه شان یک سگ پا کوتاه پشمالوی انگلیسی شناسنامه دار هم دارند که …
  • – تالاپ …تولوپ…!
  • درویش: که چی؟
  • مرد: که هر روز یکی شان بغلش می کند و دور ولایت می گرداند و پزش را می دهد …
  • – شاتالاپ …شوتولوپ…!

باری به درخواست درویش و فرمان پادشاه ، یک هیات ویژه ای از ولایت غربت رفتند به ولایت جابلقا و سگ را خریدند و آوردند. پسر پادشاه هم که سگ را دید، حالش خوب شد .

ما از این داستان نتیجه می گیریم که بعضی از پسران پادشاهان خیلی بی ذوقند ! قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه ش نرسید !

داستان های فوق نوشته ابوالفضل زروی نصرآباد هستند

به این مطلب امتیاز دهید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.